روزنوشت هاروزنوشت های من

هفته شیراز

موقعی که وبلاگینو را راه انداختم قرار بود که حداقل هفته ای یک مطلب بنویسم. با اینکه پیش نویس های وردپرس در مرز انفجار هست ولی هنوز فرصت تصحیح نوشته ها را پیدا نکردم.

تا رسیدم به هفته شیراز و خب چه موضوعی بهتر از هفته شیراز برای یک شیرازی ؟!

چند مدتی هست که سعی کردم تا شعر بخوانم و حداقل تعدادی از آنها را حفظ کنم. هرچند با مرور درس ها و به خاطر سپردن آنها، مگابایتی از ذهنم برای حفظ شعر ها باقی نمانده است.

اسم شیراز با حافظ و سعدی مترادف هست و محتوایی غنی تر از این دو دوست عزیز نیست. پس نیاز به فکر کردن و نوشتن مطلب ندارد.

شعری که در ادامه می خوانی، غزلی از سعدی هست که مدتی پیش یکی از دوستانم برایم خواند (هرچند در غزلیات حافظ را ترجیح می دهم!)

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

غزل ۶۱۷، سعدی

اگر هم حوصله خواندن نداری می توانی تصنیف زیر را گوش کنی (هرچند به نظرم این مورد نیاز به حوصله بیشتری دارد!)

منبع

تصنیف از ۶:۴۵ شروع می شود. احتمالا شجریان دوباره در ترافیک گیر کرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن