خاطرات بیمارستانروزنوشت های من

کرونا ، فرصتی برای تغییر تعصب ها

هفته ی پیش مجبور شدم به جای دوستی به درمانگاه بروم. با اینکه هنوز اینترن هم نشده ام اما بعد از ۵ ماه خانه نشینی (به سبب عقب افتادن امتحان پیش کارورزی) بهترین فرصت برای فرار از خانه بود. از چند روز قبل که می دانستم باید مریض های سرپایی (OPD) را ببینم، شروع کردم به دوره کیس های درمانگاهی در تخصص های مختلف و پروتکل های وزارت بهداشت و WHO را چند بار مرور کردم. بار اولی نبود که به جای دوستانم درمانگاه می روم اما هنوز فرصت نشده بود در دوران کرونا مریض ببینم که خودش استرسی مضاعف بود.

ساعت ۴ به درمانگاه رسیدم. تاکنون هیچ مرکز درمانی را به این خلوتی ندیده بودم! هرچند کلینیک در نقطه شلوغ شهر بود اما کسی در صف انتظار نبود.

با توجه به شرایط، پیش بینی می کردم که تعداد مریض ها کم باشد و کتاب جدیدی خریده بودم تا حوصله ام سر نرود! تا کتابراه را باز کردم و چند صفحه ای خواندم، مریض اول وارد شد.

شیطنتی که محو شد

کودکی ۴ ساله بود که از نگاهش شیطنت می بارید و تا من را در لباس آدم فضایی ها دید پشت مادرش پنهان شد. حق هم داشت. خودم هم از پشت این همه ماسک، شیلد و لباس ایزوله خودم را نمی شناختم.

معاینه اش کردم. مشکل خاصی نداشت.

تا مادرش اسم سوزن و آمپول آورد، شیطنتش به ثانیه ای رنگ باخت و میخ کوب صندلی بیمار شد. کمی بی قرار بود. با معصومیتی که به دست آورده بود گفت نمی شود قرص بخورم؟ قول می دهم تا دانه آخرش را بخورم.

خندیدم و مشغول نوشتن دفترچه شدم. دفترچه را به مادرش دادم و دستورالعمل مصرف دارو ها را آموزش دادم. موقع رفتن گفت سوزنش درد دارد ؟! گفتم قرص خوردن که درد ندارد و چشمکی به او زدم. انگار دنیا را به او داده باشند. با تکان دادن سرش تشکر کرد. از خوشحالی بالا پایین پرید و به سرعت از مطب خارج شد.

دوباره مطب خالی شد. ساعت ۶ عصر بود که متوجه شدم رفته رفته تعداد مریض ها دارد زیاد می شود.

اکثرا به علت تمام شدن دارو هایشان مراجعه کرده بودند. دارو هایی که خطری نداشت و نیاز به چک شدن مجدد نداشتند را در دو نسخه متفاوت نوشتم تا اگر برای مدتی کرونا ادامه داشت، نیازی به مراجعه به درمانگاه نداشته باشند.

بیماری های زنان را به ماما کلینیک ارجاع دادم تا به صورت تلفنی باهم در تماس باشند و نیازی به مراجعه حضوری به درمانگاه نداشته باشند. سایر بیماران را هم آموزش دادم تا جایی که ممکن است به کلینیک ها مراجعه نکنند و به صورت تلفنی ویزیت شوند.

چند نفر برای کرم آبرسان و از بین بردن لک و جوش های صورت مراجعه کرده بودند. برایشان توضیح دادم که این ویزیت ها جزو مراجعه های غیر ضروری هست و نوبت دیگر ترجیحا برای این مشکلات به کلینیک ها مراجعه نکنند که کارساز نبود؛ برایشان کرم ها را نوشتم.

در طی ۲ ساعت ۲۴ مریض دیدم. حوالی ساعت ۸:۳۰ شب بود که آخرین مریض را هم ویزیت کردم و وسایلم را جمع کردم تا به خانه برگردم. نجات پیدا کردن از آن لباس و شیلد واقعا حس خوشایندی است! در طی این مدت جایی از بدنم نبود که شروع به خارش نکرده باشد.

غریب آشنا

هنگام خداحافظی از پرسنل، بیمار مسنی را آوردند. دوباره لباس هایم را پوشیدم.

پیرزنی حدودا ۷۰ ساله بود. پینه های دستش نشان می داد که مدت زیادی به کار های روستایی مشغول بوده است. لبخندش چین و چروک های صورتش را بیشتر می کرد ولی از مهربانی صورتش کم نمی کرد.

همراهش پسرش بود. اگر سنش را نپرسیده بودم شاید فکر می کردم همسرش است. خواستم شرح حال را از خودش بگیرم اما سرفه مجال حرف زدن به او نمی داد.تصمیم گرفتم از پسرش سوال بپرسم. در کنارم نشست.

به او گفتم برای امنیت خودش از من فاصله بگیرد. گفت هرکس بخواهد کرونا می گیرد و فرد دیگری محافظ او هست. هرچقدر برایش توضیح دادم که ممکن است بعد از دیدن این همه مریض من ناقل باشم، گوشش بدهکار نبود.

گفتم چند وقت است تند تند نفس می کشد ؟ می گفت حدود یک هفته است که اینگونه است و امروز خودش اصرار داشته که برود دکتر ولی به نظرم حالش بد نیست. چهار روز هم هست که سرفه می کند و دو روز است که تب کرده است. اینها را می گفت و تسبیح را دانه دانه حرکت می داد.

سرفه های مادرش بیشتر شده بود. شرح حال را نیمه کاره رها کردم تا معاینه اش کنم. به سختی نفس می کشید و برای سمع ریه اش نیازی به گوشی پزشکی نبود.

تاکی پنه داشت. پالس اکسی متری برایش گذاشتم. اکسیژن اشباع شده خونش حدودا ۸۷% بود. با ماسک برایش اکسیژن گذاشتیم.

دمای بدنش نشان میداد که از تب می سوزد. دارو هایش را نوشتم و به پسرش دادم تا برایش بگیرد.

مدتی صبر کردم اما تغییری در وضعیت پیرزن و اکسیژن اشباع شده خونش دیده نمی شد. با توجه به وضعیتش توان گرفتن عکس هم نداشت.

آمبولانس خبر کردم تا برای تست کرونا اعزام شود.

پسرش مخالفت کرد. می گفت ۳ ماه است از خانه خارج نشده است؛ چگونه می تواند کرونا گرفته باشد ؟ پرسیدم با چه کسی زندگی می کند و چه افرادی با او در ارتباط بوده اند ؟ گفت من و همسرم با پیرزن زندگی می کنیم و فقط خودم برای کار از خانه بیرون می روم. گفتم باید خودش و همسرش هم خودشان را در خانه قرنطینه کنند. مانند آتشفشان منفجر شد.

ماسک را کمی پایین داد و سرفه ای رو به صورت من کرد. گفت من کرونا ندارم. برایش مراحل بیماری را توضیح دادم اما باز هم گوشش بدهکار نبود. گفت کسی دیگر حواسش به من هست و من کرونا نمی گیرم.

پیرزن با دست اشاره ای به من کرد. به سمتش رفتم و کنارش نشستم. دست هایم را گرفت.

گفت حالش بهتر است و در این یک هفته مثل الان حس خوبی نداشته است. برایم از خاطره های دوران جوانیش می گفت، هرچند سرفه هایش حرف هایش را منقطع می کرد. می گفت و می خندید و سرفه می کرد.

چشم هایش احساس غریبگی نمی داد و صورتش مهربانی خاصی داشت. می گفت ۱۱ سالگی ازدواج کرده است و هنوز بچگی نکرده است اما همیشه خوش بخت بوده است و از زندگی اش راضی است.

تا این اواخر فرش می بافته است و به حیواناتش می رسیده است. نون می پزد و روضه می خواند. از من قول گرفت تا به روستایشان بروم و ناهار را مهمانش باشم. قرار بر این شد تا آب دوغ خیار درست کند البته با پیاز.

دختری از روستایشان هم برایم نشان کرده است تا هروقت مهمانش شدم، عصرش با او صحبت کند که “خاطر من را می خواهد یا نه؟”

آنقدر شیرین زبان بود که گذر زمان را متوجه نشدم و آمبولانس رسید. هنگام رفتن برای کار اندکی که برایش کرده بودم تشکر کرد و به زور دستانش را از من جدا کردند تا بتوانند برانکارد را حرکت دهند.

پسرش قبول نکرد تا دارو هایی را که برای خودش و همسرش نوشته ام تهیه کند. گفت مشکلی ندارد و به دنبال آمبولانس راه افتاد.

ساعت ۹:۴۰ شب بود.

در مسیر برگشت فکر می کردم چند نفر به خاطر تعصبات ما سوخته اند. چقدر به خودمان آسیب زده ایم و از چه فرصت هایی خودمان را محروم کرده ایم. تعصب، تعصب است؛ فرقی ندارد چه نوعی باشد. سیاسی، فرهنگی، اعتقادی، اجتماعی و …

خودم هم در زمینه هایی درگیرش بودم اما چند وقتی است مسائل مختلف برایم تفاوتی ندارد و هر چیزی را امتحان می کنم.

امیدوارم متعصب نباشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا